تبليغاتX
علف هرزه‌‌

--------- علف هرزه ---------------------------------------------------------------------

B
y

p
h
o
t
o
.
n
e
t


علف هرزه در فيس بوك
بهترين‌هاي علف هرزه
جستجو در علف هرزه
فهرست كامل مطالب
فهرست موضوعي
لينك‌هاي ديگران
صفحه‌ي آرشيو
صفحه‌ي اصلي
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط
علف‌هاي هرزه‌ي تازه
من اگر زن بودم
ابر کدورت
مرداني از فارس سوار بر قطاري بي‌ترمز به ثريا مي‌روند
آقاي متشخص
ضدحالي كه همين الان به يك دوست زدم
نجات آبجي سميره
شن‌هايي كه ما را مي‌بلعد
کاروان سرنوشت
ابتذال جنگي و جنگ عليه ابتذال هنري
حامد، من و علف هرزه
مدرن كردن اسلام ممكن نيست
فيلترينگ اسم‌ها
معرفت يعني چه؟
جارولوژي، علم‌الهمسايه يا نيبرشناسي
آنتوني گيدنز تغيير جنسيت داده است يا تغيير مليت؟
سه موقعيت تلنگرآميز و تامل‌انگيز
ترس‌ها و ترديدها
الف ب جيم
يك روز خوب، بعد از ماه‌ها

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
2007/3/7

من اگر زن بودم



يكي از فلاسفه‌ي يونان براي پنج چيز خداي را سپاس مي‌گويد: يكي، آزاد بودن. زيرا بنده و برده‌ي كسي نبوده است و دومين دليل براي شكرگزاري اين كه مرد است و زن نيست. به عنوان يك مرد هر وقت مي‌خواهم وضعيت زنان را در دنياي امروز بررسي كنم اولين كاري كه انجام مي‌دهم پرسيدن اين سوال است كه آيا هزارها سال بعد از آن فيلسوف من هم چنين دليلي براي شكرگزاري دارم يا نه؟

آيا گذشت زمان و پيشرفت‌هاي علمي و ذهني بشر مساله‌ي جنسيت را حل كرده است؟ يعني آيا هنوز جنسيت مانعي براي زندگي انساني افراد محسوب مي‌شود يا نه؟ البته در جواب مي‌توان به آمارها مراجعه كرد. اما آمارها هميشه راست نمي‌گويند. حداقل اين است كه آمارها همه چيز را نمي‌گويند.

اين كه قوانين جوامع بشري به نفع زنان تعديل شده هم گوياي وضعيت زنان نيست. زيرا زندگي چيزي است پنهان‌تر از ديد آمار و قوانين. تنها يك معيار براي من وجود دارد كه وضع زنان را نسبت به مردان نشان مي‌دهد. اين كه آيا حاضر هستم زن باشم يا نه؟

اين سوال وجداني است كه عمق و وسعت بهبود وضع زنان دنيا را به من نشان مي‌دهد. زماني كه وجدانا اكثر مردان به اين سوال پاسخ مثبت دهند. مي‌توان از تلاش براي برابري زنان خوشنود بود. وگرنه به عنوان يك هدف انساني بايد به دنبال تغيير بود.

مي‌دانم برخي مردان بر زبان و بسياري از آن‌ها در دل، جنبش زنان و تفكر فمينيستي را كوچك مي‌شمارند و به سخره مي‌گيرند. اما اگر  همان حادثه‌اي كه مرا مرد كرد، قالبي زنانه براي من رقم مي‌زد. قطعا من در اعتراض به آنچه هست و در آرزوي آنچه بايد باشد، يك فمينيست مي‌شدم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/7

ابر کدورت



ميان من و آسمان و  تو
ابري است
تيره
كنار نمي‌رود اما

منم به انتظار باد و بارش باران
و مهرباني خورشيد

بيا بهار
بيا
تا كه ابر كدورت از ميانه برخيزد



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/6

مرداني از فارس سوار بر قطاري بي‌ترمز به ثريا مي‌روند



در كاسني درباره‌ي اين اسكناس پنج هزارتوماني خواندم. روي اين اسكناس مطابق معمول تصوير خميني است. ظاهرا پشت آن نوشته‌اند: دانش اگر در ثريا هم باشد، مردانی از فارس به آن دست خواهند يافت. به عنوان گفته‌اي از پيامبر اسلام. تا ايرانيان اسلامي فخر بفروشند به عالم و آدم كه ما با دانش هسته‌اي شق‌القمر كرديم.

فعلا كه افسار سرنوشت مردم فارس در دست لوكومتيوراناني است كه نمي‌دانند به كجا مي‌روند. قطار را ترمز كنده‌اند تا مبادا در آن لحظه‌ي حساس، فكر توقف و درنگ به سر كسي بزند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/5

آقاي متشخص



ديروز كه خيلي خوب بود اما نمي‌دونم امروز چه اتفاقي افتاد. كه اون آقا اينطوري با من حرف زد. ديروز كه پيشش رفتم گفت سرش شلوغه و يك روز طول مي‌كشه تا پرونده‌ي من رو چك كنه و اطلاعاتش رو وارد كامپيوترش كنه. و فردا – يعني امروز - جواب من رو مي‌ده.

تو آينه نگاهي به خودم كردم. ظاهرم معمولي بود. تقريبا آرايشي نداشتم. لباس‌هام هم ايراد نداشت. مانتو بلند و گشاد. پس چرا برخورد  اون آقا، ديروز تا امروز كلي فرق كرد. من كه با همون تيپ و قيافه بودم. ديروز كمي عصبي و ناراحت با من رفتار كرد. گفت كه برم فردا بيام.

اما امروز. تا وارد شدم جلوم بلند شد. احوالم رو پرسيد. اول فكر كردم كسي سفارش من رو كرده يا اون آقاي متشخص از برخورد ديروز خودش پشيمونه. حالا مي‌خواد جبران كنه. اما اين حرفا نبود. خيلي به چشمام زل مي‌زد. مدام به من لبخند مي‌زد. آبي به صورتم زدم و از دستشويي اون اداره‌ي لعنتي اومدم بيرون.

مردكه‌ي بي‌چشم و رو. وقتي پرونده‌ام رو به من داد. گفت: با اجازتون شماره تلفونتون رو برداشتم. مزاحمتون مي‌شم. و با لبخند بهم چشمك زد. مي‌خواستم همونجا پرونده رو بزنم تو سرش. اما با خودم گفتم لعنت به هرچي مرده. كارم تموم شد مي‌رم و ديگه پشت سرم رو نگاه نمي‌كنم. و با اخم به اون آقا نگاه كردم و گفتم. حق نداريد اين كار رو بكنيد.

يه نفس عميق كشيدم. حالا حالم بهتر بود از درب اداره پيچيدم بيرون. خوشحال از اين كه ديگه كاري  تو اون خراب شده ندارم. يكباره چيزي يادم افتاد. ايستادم. پرونده رو از كيفم درآوردم. بعله خودش بود. صفحه‌اي از شناسنامه كه اسم اون پست فطرت به عنوان همسر خورده بود و كمي پايين‌تر كه طلاقمون به تاريخ دوماه پيش ثبت شده بود.

دوباره حالم بد شد. فهميدم كه رنج مطلقه بودن خيلي بدتر از اون‌هاست كه فكر مي‌كردم. سرم گيج رفت. مردي جاافتاده به سمتم اومد. گفت: مشكلي پيش اومده. خواهر. اين كلمه‌ي آخر تو گوشم پيچيد. حتما اگه اون هم مي‌فهميد مطلقه‌ام. كمتر از خانوم جون بهم نمي‌گفت.

دستم رو به ديوار گرفتم و پيش رفتم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/4

ضدحالي كه همين الان به يك دوست زدم



داشتم كتاب مي‌خوندم كه صداي گوشيم در اومد. يه اس‌ام‌اس بود. به زور خودم رو از جام كندم و اومدم سروقت گوشي. از يه همكار سابق بود. نوشته بود:

دل آدما مثل يه جزيره‌ي دور افتاده مي‌مونه. اين كه كي براي اولين بار پا به اون جزيره مي‌ذاره مهم نيست. مهم اونيه كه هيچ‌وقت جزيره رو ترك نمي‌كنه.

من هم كه كرم جواب دادن دادم. اون هم به اس‌ام‌اس‌هاي خيلي عاطفي و عشقولانه بي‌درنگ نوشتم:

اما من آدمايي رو ديدم كه دلاشون مثل بندره. هميشه يه عده مي‌آن و يه عده مي‌رن. جالب اينه كه اين دلاي بندري محل تجارته. اونجا مهم نيست كي مي‌آد و كي مي‌ره. حتا مهم نيست كٍي مي‌آد يا كٍي مي‌ره. مهم اينه كه كي بيش‌تر مي‌خره كي بيش‌تر مي‌فروشه.

من كه جيبام خاليه و تحمل گفتگوهاي كاسبكارانه رو ندارم. يا بايد سر به بيابون حسرت بذارم يا تن به رود غفلت بسپارم.

بي‌چاره! احتمالا دوستم هنگ كرد از جواب تلخ من. چون گوشي ساكته و صدايي ازش در نمي‌آد. برم يه زنگ بزنم و نذارم اندوه زمانه به جونش بيفته. بايد يه فكري به حال اين عادت مزخرفم بكنم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/4

نجات آبجي سميره



سميره تفنگ به دست برادر مي‌دهد و از او مي‌خواهد كه او را بكشد تا به دست عراقي‌هايي كه تا لحظاتي ديگر سر مي‌رسد نيفتد. رضا اما اين كار را نمي‌كند. چاله‌اي در باغچه‌ي خانه مي‌كند خواهر را با پايي شكسته و مقداري غذا در آن مخفي مي‌كند. و مي‌رود تا بعدا برگردد و او را نجات دهد.

داستان فيلم روز سوم، آخرين ساخته‌ي محمد حسين لطيفي، حول اين موقعيت خطير مي‌چرخد كه چگونه گروهي از اهالي خرمشهر براي نجات سميره به بخش اشغال‌شده‌ي شهر مي‌آيند تا او را از آسيب عراقي‌ها برهانند. اين فيلم كه جوايز زيادي از جشنواره‌ي فيلم فجر را به خود اختصاص داده، روايتي است حماسي، ميهن‌پرستانه و البته انساني از دوران اشغال خرمشهر.

موقعيت فيلم تا حدودي تداعي‌كننده‌ي نجات سرباز رايان يكي از ساخته‌هاي اسپيلبرگ است. هرچند در پايان فيلم گفته مي‌شود قصه‌ي فيلم براساس واقعيت است اما بعيد نيست، ايده‌ي آن از فيلم اسپيلبرگ گرفته شده باشد.

روي هم رفته فيلم قابل دفاع است، آن هم در اين دوره كه سفارشي فيلم ساختن بهانه‌اي شده براي شلختگي فرم و محتواي آن. براي من البته گيراترين صحنه‌ي فيلم جايي است كه رسول برادر رضا در مقابل چشمش هدف عراقي‌ها قرار مي‌گيرد و سرانجام كشته مي‌شود.

نكته‌ي جالب فيلم اين است كه در آن از بسيجي و بسيجي‌بازي خبري نيست. عده‌اي مردم عادي كه با هزار عيب و آرزوي رايج در اين سرزمين، براي دفاع از جان و مال و سرزمين خود مي‌جنگند. هرچند پاره‌اي صحنه‌ها به گونه‌اي تبليغي است كه نشان از جلب رضايت سفارش‌دهنده‌ دارد.

در فيلم اصرار بر عدم لمس بدني ميان خواهر و برادر آزاردهنده است چه در ابتداي فيلم كه رضا مي‌خواهد با كمك عصا سميره را از ديوار بالا بكشد. چه آنجا كه بعد از سه روز دوري و دلهره همديگر را مي‌بينند. و حتا جايي كه معقول به نظر مي‌رسد، برادر سميره را به دوش بكشد و از معركه به در ببرد. اما اين وظيفه را غريبه‌اي انجام مي‌دهد البته با حايل كردن تخته‌اي چوبي تا مبادا خلاف شرع رخ دهد. به هر حال فيلم‌سازي ايراني علاوه بر محدوديت‌هاي فني بايد چوب محدوديت‌هاي شرعي را هم بخورد.

صحنه‌هاي درگيري را فيلم‌ساز به نسبت خوب درآورده هرچند صحنه‌هاي بعد از درگيري و انفجار خيلي مصنوعي چيده شده است و زحمت‌هاي اكيپ طراحي صحنه را بي‌اثر كرده است. ولي بدترين نكته جايي است كه بي‌شعار ماندن فيلم با وصيت‌هاي افراد قبل از مرگ از بين مي‌رود، معلوم نيست چه ضرورتي دارد صميميت تماشاگر با بازيگراني كه اينقدر به افراد عادي نزديك‌اند در حساس‌ترين صحنه يعني لحظات وداع پيش از مرگ يكباره گسسته شود تا حرف‌هاي هزاربار شنيده شده به خورد تماشاگران داده شود.

متفاوت‌ترين عنصر فيلم عشق فواد، افسر عراقي است به سميره كه خوب پرداخته و بازي شده است. و علي‌رغم چهره‌ي غيرانساني اين عراقي نمايشي انساني است از او نه هوس‌بازانه. اين سياه نديدن آدم‌بد فيلم قابل تقدير است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/3

شن‌هايي كه ما را مي‌بلعد



چند شب پيش مستندي مي‌ديدم درباره‌ي حركت شن‌ها و گسترش بيابان‌هاي كشور. پيرمردي اهل يكي از روستاهاي بيرجند حرفي زد كه خيلي جاي درنگ دارد. او رو به دوربين كرد و گفت: براي آباداني و پيشرفت بيشتر از آب به جوان‌ها نياز داريم. اگر فرزندانم اينجا را ترك نمي‌كردند و به شهر نمي‌رفتند، شنزار كوير اينقدر پيشروي نمي‌كرد.

كاش در اين كشور كسي بود اين حرف را مي‌فهميد. سالانه هزارها نفر از جوانان اين مملكت مي‌روند. مي‌روند كه ديگر برنگردند. شايد حكومت نفت و درآمد حاصل از آن را خيلي حياتي بداند در حد آب براي كشاوزي آن پيرمرد اما حياتي‌تر از آن فكر و بازوي جواني است كه بايد اين آب و نفت را دقيق و درست به كار گيرد.

اگر عرصه‌ي زندگي براي اين جوانان كه هزار اميد و آرزو دارند تنگ شود. بايد حق را به آن‌ها داد كه بروند و نمانند. و طبيعي است كه پيرمرد مي‌ماند و حركت تدريجي شن‌ها كه همه چيز را مي‌بلعد.

با اين مقدمه‌ي گستاخانه به پاسخ كامنت آقاي قراباغي بر مطلب "حامد، من و علف هرزه" مي‌رسم. شرم از موي سپيد ايشان را كنار مي‌گذارم، تا ايشان هم حرف دل يكي از جوان‌هاي خام امروز را بشنوند.

1- هدف من از مطرح كردن اشكال به گوسبندانه، حذف آن‌ها از وبلاگستان نبوده و نيست. نويسنده‌ي آن مطلب اشتباه كرده است همانطور كه من يا شما هم اشتباه كرده‌ايم و مي‌كنيم. اما اگر بتوانيم در فضايي هرچند مجازي چنان تعاملي با هم برقرار كنيم كه اشتباهات همديگر را گوشزد نماييم و نامحسوس رفتار و گفتار همديگر را كنترل نماييم قطعا به انسان‌هايي رشيدتر از اين كه هستيم بدل خواهيم شد.
2- نمي‌دانم تصور شما از وبلاگ و كاركرد آن چيست اما از نظر من كلي‌گويي و جزيي‌نگري، قلت و كثرت، تنوع و تخصص مطالب وبلاگ‌ها هيچ‌كدام ملاك دقيق و درستي براي ارزيابي وبلاگ‌ها نيست. همانطور كه دغدغه‌ها فكري و اجتماعي يكي براي من آموزنده است، تجربه‌ي شخصي ديگري هم مي‌تواند مفيد باشد.
مهم اين است كه همديگر را در نگاه‌هاي‌مان به زندگي به شريك كنيم. چرا كه از برآيند تبادل همه‌ي اين داشته‌هاي خرد و كلان است كه مي‌توان اميد داشت، تغييري در نگرش‌ها پديد آيد.
3- من البته از آينده‌ي خود و جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنم بيم‌ناك و تا حدودي نااميدم. به بسياري از هست‌ها و نيست‌هاي اين كشور معترض‌ام. اما اين را هم خوب مي‌دانم كه آباداني و پيشرفت نيازمند چاهي است كه با آب دستي امثال من  و كوشش‌هاي شما آب‌دار نمي‌شود و نياز به جوشش از دل خاك دارد. و به نظر مي‌رسد انحطاط اين ملك سال‌هاست كه ديگر از خاك آن آبي نمي‌جوشاند و خروش‌هاي دلسوزانه‌ي شما هم كفايت نمي‌كند.
4- مركز توليد علم و انديشه بيش از هر جا دانشگاه‌ها و پژوهش‌گاه‌هاست، كه بودم و ديده‌ام كه اميدي به آن‌ها نيست. و نمي‌توان انتظار داشت جماعت وبلاگ‌نويس جور آن‌ها را بكشند. چرا كه شان وبلاگستان چيز ديگري است و توان آن جاي ديگر.
5- توهم بودن براي من دردي است بيش‌تر فلسفي و هستي‌شناسانه كه با نوشتن التيام مي‌يابد، و البته اين مساله منافاتي با دغدغه‌ي اجتماعي و تاثير‌گذاري ندارد.

باز هم از شما كه جاي پدر مرا داريد، به خاطر گستاخي‌ام عذر مي‌خواهم، و مي‌دانم ميان پدر و فرزند گفتن اين حرف‌ها مغتنم است و مفيد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع وبلاگ‌نويسي
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/3

کاروان سرنوشت



از اين هزارها نفر
درمانده در كاروان سرنوشت
يك تن نبود
به جاي خداخدا
فكر دوا كند.
يا گشت و چون نيافت
آنجا رسيد
كه گوشه‌اي نشسته
دعا كند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/2

ابتذال جنگي و جنگ عليه ابتذال هنري



ديشب با امدادهاي غيبي وحيد و دوستانش به ديدن اخراجي‌ها در تالار انديشه‌ي حوزه‌ي هنري رفتيم. فيلم خيلي بد بود. براي من هيچ نداشت. به جز خنديدن به بعضي ديالوگ‌ها. بدترين صحنه‌ي فيلم هم جايي بود كه جاهل فيلم كه به جبهه رفته با قمه مي‌خواهد به جنگ يك تانك برود.

جاهل‌هاي موتور سوار فيلم‌فارسي كه عاشق مي‌شوند و براي رسيدن به عشق خود با آدم‌بدهاي فيلم در مي‌افتند و در اين مسير دست‌خوش تغيير مي‌شوند. اينبار براي وصال معشوق به جنگ مي‌روند و آنجا همه استحاله مي‌شوند.

نمي‌دانم اين‌ها كه تا به حال داد وا ابتذالا براي فرهنگ و هنر ايران سر مي‌دادند با چه رويي اين فيلم را ساختند و به نمايش درآوردند. آقايوني كه تا چندي پيش بي‌پناه‌ترين شهروندان ايراني يعني جماعت روشنفكر و هنرمند مستقل، از نيش قلم‌هايشان و از ضربات چماق‌هايشان در امان نبودند.

دو نكته در فيلم هست كه جاي تامل دارد. يكي اين كه چرا هنرمنداني كه خود ضرب نيش و نشدر اين جماعت را خورده‌اند. پذيرفته‌اند در چنين پروژه‌اي مبتذل و با چنين افرادي بدسابقه كه هنوز بر مدار گذشته‌ي خود گام برمي‌دارند، همكاري كنند. شايد اين معجزه‌ي پول باشد. اما باعث نمي‌شود از ديدن نام فريدون شهبازيان در تيتراژ اين فيلم جا نخورم.

ديگر اين كه زماني تماشاچيان جشنواره‌ها يك گام جلوتر از تماشاچيان عادي سينما بودند. اما به نظر مي‌رسد اقبال عمومي بينندگان جشنواره به اخراجي‌ها نشان از به هم خوردن تركيب جمعيتي تماشاچيان جشنواره دارد. كه باعث اين گام به عقب شده است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/1

حامد، من و علف هرزه



به جاي كامنت

يادم مي‌آد، بچه كه بودم از اسم حامد خوشم نمي‌اومد. يه علت شايد اين بود كه در عالم بچگي احساس فرديت و هويت، كاملا در من شكل نگرفته بود و در اطرافيانم هم هيچ كس رو به اسم حامد نمي‌شناختم تا خود گم‌شده يا بهتر بگم هنوز پيدا نشده‌ام رو اونجا پيدا كنم.

اما كم‌كم كه دنياي كوچك حامد بزرگ و بزرگ‌تر شد و پيش خودم تشخص يافت. ديگه دنبال حامدهاي اطراف نمي‌گشتم و فهميدم در من چيزهايي هست كه واژه‌ي حامد از اون معنا پيدا مي‌كنه و به اون مباهات مي‌ورزه.

اوج اين حس زماني بود كه اكبر كاسني‌نويس تعريف كرد، موقع نصيحت يكي از دوستانش بهترين تعبيري كه پيدا كرده بود اين بود: حامد نشو! فارغ از نفي يا اثبات خصيصه‌هاي شخصي من، اين كه حس كني مال خودتي و منحصر به فرد خيلي لذت بخشه.

با اين مقدمه وقتي اززندگي درباره‌ي انتخاب اسم براي وبلاگ‌ها پرسيد. مي‌خواستم براي خانم احمدنيا يه كامنت بزارم ديدم كه حرف طولاني ميشه. گفتم يه پست مفصل مي‌طلبه. كه اين شد.

وبلاگ من شد علف هرزه به خاطر اين كه يك شعرم كه احساس نزديكي زيادي به اون مي‌كردم و حرف دلم بود، از زبان علفي هرزه بود. اما علف هرزه شدن وبلاگ من فقط اين نبود.

در دوره‌اي كه رفتارها و عملكردهاي آدميزاد معناي واژه‌ها رو بي‌اعتبار كرده و پليدي‌ها و زشتي‌ها پشت معتبرترين و زيباترين واژه‌ها پنهان شده‌اند. طبيعي است كه براي فرار از ريا و مقابله به واژه‌هايي هرچند بدنام اما صادق و بي‌ريا پناه برد، تا هر دو يعني ما و واژه‌هاي بدنام از هم اعتبار بگيريم.

به اين دليل است كه سعي مي‌كنم تا معنايي دوباره از واژه‌ي علف هرزه در ذهن‌ها نقش ببندد. خالي از ريا كه سعي دارد با تمام بضاعتش از صداقت، به جنگ دروغ‌هاي بزك‌شده برود تا شايد بدنامي گذشته‌ي خود را هم جبران كند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/1

مدرن كردن اسلام ممكن نيست



حاجي كنزينگتن در مطلبي اشاره به مصاحبه‌اي از اشپيگل داشت. چون فكر كردم مصاحبه جالب است، به جز بخش كوتاهي بقيه را در اينجا ترجمه كرده‌ام. اميدوارم ترجمه روان و محتواي مصاحبه براي خوانندگان علف هرزه جالب باشد.

يك فعال ايراني حقوق بشر كه به همراه 40 نفر ديگر انجمن افراد سابقا مسلمان را در آلمان راه‌اندازي كرده است، پس از اين كه اعلام كرد قصد دارد به افرادي كه دوست دارند دينشان را ترك كند، كمك نمايد. از سوي افرادي ناشناس تهديد به مرگ شد.

مينا احدي، 50 ساله و متولد ايران مي‌گويد كه اين گروه را تشكيل داده تا بر مشكلات كنار گذاشتن اعتقاد به اسلام كه از نظر او ديني ضدزن است تاكيد كند. او با اين كار مي‌خواهد تعادل را به سازمان‌هايي كه از نظر او نمايندگان واقعي جامعه‌ي سكولار مهاجر به آلمان نيستند، برگرداند.

احدي در چند روز اخير از سوي پليس محافظت مي‌شود. كنار گذاشتن دين اسلام در برخي از كشورها از جمله، ايران، عربستان سعودي، افغانستان، پاكستان، سودان و موريتاني، مجازاتي برابر با مرگ دارد. در بقيه‌ي كشورها، هرچند افراد به خاطر روي‌گرداني از اعتقاد مذهبي، در دادگاه‌ها مجازات نمي‌شوند، اما معمولا اين اشخاص از سوي دوستان و خويشان طرد مي‌شوند. اين مساله حتا در جوامع مسلمان اروپا نيز وجود دارد.

احدي مي‌گويد او انتظار دارد اين سازمان جديد بتواند به زنان آسيب‌ديده از قوانين اسلامي كمك كند تا راهي براي رهايي بيابند. انجمن در برلين كنفرانسي خبري براي بيان اهدافش برگزار خواهد كرد.

اشپيگل: به همراه 29 مهاجر ديگر از كشورهاي اسلامي، اعلام كرده‌ايد كه دين اسلام را ترك كرده‌ايد. اين موقيعيت درست شبيه شرايطي است كه در دهه‌ي هفتاد عده‌اي از زنان علنا اعلام مي‌كردند كه سقط جنين انجام داده‌اند. هدف شما چيست؟

احدي: من 30 سال است كه ديگر مسلمان نيستم. من به اسلام در آلمان و همينطور نحوه‌ي مواجهه‌ي دولت آلمان با موضوع اسلام معترض‌ام. بسياري از سازمان‌هاي اسلامي نظير سازمان مركزي مسلمانان آلمان (زد ام دي) يا گروه ملي در مسايل سياسي وارد مي‌شوند يا در زندگي روزمره‌ي مردم دخالت مي‌كنند. آن‌ها به كنفرانس اسلام ( كه سال پيش از سوي دولت در برلين برگزار شد) دعوت شدند. اهداف اين سازمان‌ها ضدزن و كلا ضد بشري است.

اشپيگل: چرا؟

احدي: آن‌ها به دنبال اين هستند كه به زور حجاب سر زنان كنند. آن‌ها مروج محيطي هستند كه در آن دختران حق ندارند دوست‌پسر داشته باشند يا نبايد به ديسكو بروند و در آن شرايط همجنس‌گرايي معادل حيوان‌صفتي است. من اسلام را مي‌شناسم و براي من معنايي به جز مرگ و رنج ندارد. ... ما در روزهاي اخير بيش از صد درخواست عضويت دريافت كرده‌ايم. ما مي‌خواهيم جنبشي جديد در كشورهاي اروپايي راه بيندازيم. و اميدواريم به زودي تعدادمان به 10 هزار نفر برسد كه تعدادي بيش از اين را نمايندگي مي‌كنند.

اشپيگل: آيا اين فعاليت‌ها فقط باعث راديكال شدن شرايط نمي‌شود؟

احدي: من فكر مي كنم كه مدرن كردن اسلام ممكن نيست. ما مي‌خواهيم وزنه‌ي سازمان‌هاي اسلامي را تعديل كنيم. اين كه ما مجبور به ياري جستن از حفاظت پليس براي كارهايمان شده‌ايم، نشان مي‌دهد كه تا چه اندازه ابتكار ما لازم و موثر است.

لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/3/1

فيلترينگ اسم‌ها



امروز در خيابان هم‌كلاسي وحيد را ديدم. بچه در بغل داشت. لپ پسرش را كشيدم و گفتم بالاخره اسم بچه درست شد؟ مادر بچه گفت: هنوز اداره‌ي ثبت موافقت نكرده است.

 

قصه از اين قرار بود كه اين زن فيلمساز و شوهرش قصد داشتند اسم پسرشان را براساس نام فيلم مورد علاقه‌ي خود بگذارند. اما اداره‌ي ثبت با آن‌ها موافقت نمي‌كرد. حتا به دادگاه هم شكايت كردند كه آن هم فايده نداشت. با اين وجود اين پدر و مادر هنوز در تلاش بودند تا بتوانند اسم فرزندشان را مطابق سليقه‌ي خود انتخاب كنند. بچه‌اي كه الان بايد يك سالش شده باشد.

 

با خودم گفتم در اين مملكت فقط انتشار نشريه نيست كه مجوز مي‌خواهد!

 



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/28

معرفت يعني چه؟



باران و برف با هم مي‌آمد. هوا خيلي سرد بود. چادر زن خيس خيس شده، به تنش چسبيده بود. حدود چهل سال داشت. سيخ كنار خيابان ايستاده بود در انتظار ماشيني كه او را سوار كند. خيابان پر از ماشين بود كه فقط رد مي‌شدند. هيچ‌كدام نمي‌ايستاد بپرسد كجا؟

 

جلوتر پژويي ايستاد. زن كمي اميدوار شد چند قدم برداشت. دختري جوان، زيبا با آرايشي غليظ كه لباسي تنگ به تن داشت، با ناز و عشوه پياده شد و در پژو را بست. زن ايستاد و ديگر جلو نرفت. هنوز دخترك جاي خود را كنار خيابان پيدا نكرده بود كه صفي از ماشين جلوي پايش ترمز كردند.

 

همه با سرعت از كنار زن مي‌گذشتند و آب چاله چوله‌ها را به زن مي‌پاشيدند، تا خود را به آن دختر مانتو سفيد چكمه‌پوش برسانند. در ميان آن‌ها پرايد قرمزي بود كه روي شيشه‌ي عقب آن با خطي سفيد نوشته بود: معرفت يعني عباس. زن تقلا كرد ببيند دخترك سوار پرايد قرمز مي‌شود يا نه؟

 

همه رفتند. اثري از دخترك نبود. و زن نفهميد، كدام ماشين موفق شد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید




POWERED BY   BLOGFA.COM         RSS