زنده نخواهم ماند
اي آسمان كه در خون خورشيد غلتيده‌اي
فردا
طلوع دوباره را
نخواهم ديد
يك پرتو از آفتاب نيمه‌جان
نگه دار
وقتي كه تاريكي سحرگه است
هنگام جان كندن‌ام
به من بده
يا ماه كاملي
بياور،
نشانم بده
ابري نشو
تا وسعت تو و پرشماري ستاره‌ها
پنهان كند كوچكي سرزمين،
جور زمين و ناجوري زمانه را
فردا كه تاريكي است و سكوت مرگ
آزاد مي‌شوم
رها و سبك‌بال مي‌پرم
آغوش وا كن آسمان كه از بند مي‌رهم
آن لحظه‌اي كه اعدام مي‌شوم
اي آسمان ببار
رحمتت را نشانم بده