اي اتفاق بيفت
- چند روز پيش در ميان كلي شعر و يادداشت قديمي كه پاره كردم و دور ريختم اين يكي را نگه داشتم گفتم بيايم اينجا منتشر كنم كه هم باب علف هرزه است و هم حس شعر را كه برايم خاطرهانگيز است از بين نبرده باشم-
آن پايين
به انتظار لمس تن تو
سنگفرش خيس خيابان
آغوش گشوده است
در آرزوي گرماي وجودت
كه بر آن جاري خواهد شد
و همهمهاي
كه آن گوشهي پيادهرو
براي محله
به يادگار خواهي گذاشت
كاش دست حادثه
ناغافل
تو را هل ميداد
ديگر تحملم نيست
اين پلهها را
هر روز
بالا ميروي
و بعد از غروب
دوباره بيهيجان بر ميگردي
تكرارت دلخراشتر است
از هر آنچه آن پايين
با بدنت
بر بوم خالي خيابان
نقش خواهي زد
آن برگ را ببين
چه شجاعانه از درخت
دل ميكند
رها ميشود
تا به زمين برسد
اي اتفاق
معطل نكن
بيفت
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ ساعت 9:0 توسط حامد صادقی صفت
|